دلم اینجا تنگ است

به نام خدایی که در این نزدیکی است...

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 9:0  توسط نغمه  | 

ميخواهم ببارم، آيا کسی تحمل بارش بی محابای مرا دارد؟

 آيا کسی دوست دارد يار طوفان امروز من باشد؟

ميخواهم حرف بزنم، نه فرياد بزنم، ميخواهم همه بدانند دريا بارانيست.

آنروز که آغاز کردم به انتهايش نيانديشدم.

 آنروز که عهد بستم هرگز بدين باور نبودم که عهدم را می شکنند

 و چه بچه گانه دل سپردم و چه صادقانه !

دريا تمام جوش و خروشش را ، در تمام فريادهای پر از عشقش

 تقديم به همو کرد ، همو که نامش نمی دانم چه بود .

انديشيدیم که از آن هم خواهیم گشت ، عشق خواهیم ورزيد،

عشقی چون فرهاد وشيرين ، عشقی چون ليلی و مجنون ،

اما امروز خسته تر از هميشه با خاکستر وجودمان همزاد شدیم.

ندانستم برای چه ما که برای هم همه چيز بودیم ،

ما که همدیگر را می پرستيدم ، ما که تمام منمان را بهم سپردیم، 

چه کم بود که ما را ، عشقمان را ، احساسمان را ، بوسه هايمان را

به آن ديگران تقديم نمودیم، و به باد فراموشی سپردیم .

 این چه تقدیری بود که برایمان رقم خورد و خود

 نا خواسته به آن تن سپردیم.

شهرزاد قصه گو می گفت « ويرانگر آشیانه ای را که با دستان خود

ساختیم تو بودی » . افسانه می گفت « من ویران کردم هر چیز که

 با عشق ساختیم » ولی دريا می گويد :

هیچ کدام ویرانگر نیستیم و نبودیم .  می دانيد چرا ؟

 چون دريا، دلی دريائی دارد و خدا اين را خوب می داند .

دریا دل باشید

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 8:9  توسط نغمه  | 

برگرد ای غريبه

من بيمار نگاه خاموشت هستم

من دلتنگ ان سکوت بی فرجامت هستم

من آواره کوچه به کوچه چشمانت هستم

می دانی؟

هر وقت برف می بارد من سفر ميکنم

سفری به درون ان نگاه معصومت

سفری به دنيای پاک سادگيت

 

سفری به يادهای فراموش نشده

سفری به ان دور دست های غريب

ای مسافر گمشده شهر ماه

من تو را هر روز در غروب خيالم می بينم

با همان نگاه های خسته و پر نفوذ

من تو را هميشه اينگونه ميبينم!هميشه

نگاهت بوی خاک باران خورده را ميداد

تو رفتی!

ارام و بی نشان

سراغت را از شقايق های وحشی گرفتم

گفتند: ما خواب بوديم کسی را نديده ايم

به باران گفتم من نگاهی را گم کرده ام تو ان را نديده ای؟

کلامش بارش سکوت بود

حال من ماندهام با کوله باری از يادها و تنهايی ها

وغروبی ديگر که انعکاسی از نگاه توست

برگرد ای غريبه، من بيمار نگاه خاموشت هستم

جاودانه دوستت دارم

 

کلمات هم دگر در نوشتن دردهايم ياريم

نمی کنند!

 

بی تو يک روز در اين فاصله ها خواهم مُرد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 8:2  توسط نغمه  | 

 سلام!
حال همه‌ی ما خوب است
ملالی نيست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خيالی دور،
که مردم به آن شادمانیِ بی‌سبب می‌گويند
با اين همه عمری اگر باقی بود                                                          
طوری از کنارِ زندگی می‌گذرم
که نه زانویِ آهویِ بی‌جفت بلرزد و
نه اين دلِ ناماندگارِ بی‌درمان!


تا يادم نرفته است بنويسم
حوالیِ خوابهای ما سالِ پربارانی بود
می‌دانم هميشه حياط آنجا پر از هوای تازه‌ی باز نيامدن است
اما تو لااقل، حتی هر وهله، گاهی، هر از گاهی
ببين انعکاس تبسم رويا
شبيه شمايل شقايق نيست!
راستی خبرت بدهم
خواب ديده‌ام خانه‌ئی خريده‌ام
بی‌پرده، بی‌پنجره، بی‌در، بی‌ديوار ... هی بخند!
بی‌پرده بگويمت
چيزی نمانده است، من چند ساله خواهم شد
فردا را به فال نيک خواهم گرفت
دارد همين لحظه
يک فوج کبوتر سپيد
از فرازِ کوچه‌ی ما می‌گذرد
باد بوی نامهای کسان من می‌دهد
يادت می‌آيد رفته بودی
خبر از آرامش آسمان بياوری!؟
نه ری‌را جان
نامه‌ام بايد کوتاه باشد
ساده باشد
بی حرفی از ابهام و آينه،
از نو برايت می‌نويسم
حال همه‌ی ما خوب است
اما تو باور نکن!

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 6:51  توسط نغمه  | 

ـ        این چهارمین تن بود که رفت.

( به خود گفت آنکه پای افزار بر پای نداشت و گریسته بود)

ـ         خود خواسته بود که چهارمین باشد.

(این، به بانگ بلند گفت. آنکه ایستاده بود و آخرین بود)

ـ        من اما نخواستم که هیچکدامشان، نه اولین باشند و نه دیمین. نه سیم و چهارم.

( آرام گفت. آن اندازه که تنها صدایش را بشنود آنکه در مقابل ایستاده بود و آخرین بود)

ـ         تو پای افزارفرسودی و آنان،هیچ چهاریکشان، وقعی ننهادند به این طریق که ازبرایشان پیمودی و مرهمی ننهادند برریش پایت، که لجام گسیخته است وخون بازمی دمد.

(اندیشناک گفت)

ـ        تو اما پای میبینی و خراش و خونابه. این همه ، آن چیز نبود که ازبرایشان کشتم و هیچ ندرودم. من ولیک چیزی در تبره شان طعام راه کردم که گفتن نتوانم و گفتن نشاید. که خود ایشان هم ندیدند که چشمشان نبود وبود اگر بصیرتی ، که هیچ تن ازاین میانه ی هول بیرون نمیخزیدند وشرمشان بود از آنچه دیده بودند و ندیده می انگاشتند.

(به خویشتن خویش گفت این را و چشمش بسته بود)

 

دیده که گشوده شد، نیافت او را که مقابلش ایستاده بودوآخرین بود . هیچ نبود جز خویشتن خویش که پای افزار بر پای نداشت و مرهمی بر ریش پای.هیچ نگفت . جز همان که هر بار گفته بود به درد:

-     این پنجمین تن بود که رفت.

( و گریسته بود).

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 23:16  توسط نغمه  | 

ازدست عزيزان چه بگويم ؟ گله ای نیست 
                  گرهم گله ای هست، دگر حوصله ای نیست
سرگرم به خود زخم زدن در همه عمرم
                 هرلحظه جزاين دست مرا مشغله ای نیست
ديري است كه از خانه خرابان جهانم
                  بر سقـف فروريختـــــه ام چلچله ای نیست
درحســـــرت ديـدار تو آواره ترینم
                  هرچند كـه تــا خانه تو فاصله ای نيست
‎بگذشته ام از خويش ولي از توگذشتن
                  مرزی است که مشکل تر از آن مرحله ای نیست
‎سرگشته ترين كشتـي درياي زمانم 
                  ‎مي کوچم و در رهگذرم اسكله ای نیست
‎من سلسله جنبان دل عاشق خويشم
                  بر زندگيم سايه ای از سلسله ای نیست
يخ بسته زمستان زمان در دل بهمن
                   رفتند عزيزان و مرا قافلـــه ای نیست

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 2:44  توسط نغمه  | 

این بی معرفتیا داره خفم میکنه ....یه لیوان اکسیژن لطفا!

باغ روحت سرسبز

                 دل محزونت شاد

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 9:18  توسط نغمه  | 

دیگر حوصله ای ندارم

  در این زمانه بی های و هوی لال پرست

         خوشا به حال کلاغان قیل و قال پرست       

                                 چگونه شرح دهم، لحظه لحظه خود را                               

   برای این همه ناباور خیال پرست     

به شب نشینی خرچنگ های مردابی 

    چگونه رقص کند ماهی زلال پرست   

            رسیده ها چه غریب و نچیده می افتند            

             به پای هرزه علف های باغ کال پرست            

    رسیده ام به کمالی که جز اناالحق نیست

  کمال دار باد برای من کمال پرست    

  هنوزم زنده ام و زنده بودنم خاریست 

به تنگ چشمي نامردم زوال پرست

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 9:8  توسط نغمه  | 

به نام خدای قاصدک ها

 

 

خواب گل

باز کن پنجره را و به مهتاب بگو

صفحه ذهن کبوتر آبیست ، خواب گل مهتابیست

باز کن چشمت راتا که گل باز شود

قصه زندگی آغاز شود

تا که از پنجره چشمانت،عشق آغاز شود

تا دلم باز شود

دلم اینجا تنگ است،دلم اینجا سرد است

فصلها بی معنی،آسمان بی رنگ است

سرده سرد است اینجا،باز کن پنجره را

باز کن چشمت را،گرم کن جان مرا

ای همیشه آبی،ای همیشه دریا

ای تمام خورشید،ای همیشه گرما

سرده سرد است اینجا،باز کن پنجره را

ای همیشه روشن،باز کن چشم مرا

 دانلود :جدایی

 

دانلود: شراب

 

صبحت بخیر

صبحت بخیر عزیزم با آنکه گفته بودی دیشب خدا نگهدار

با آنکه دست سردت از قلب خسته تو گوید حدیث بسیار

صبحت بخیر عزیزم با آنکه در نگاهت حرفی برای من نیست

با آنکه لحظه لحظه می خونم از دو چشمت از خستگی زتکرار

در جان عاشق من، شوق جدا شدن نیست

خو کرده قفس را، میل رها شدن نیست

من با تمام جانم، پر بسته و اسیرم

باید که با تو باشم در پای تو بمیرم

این بار غصه ها را،از دوش خسته بردار

من کوه استوارم، به من بگو نگهدار

عهدی که با تو بستم، هرگز شکستی نیست

این عشق تا دم مرگ، هرگز گسستنی نیست

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 11:22  توسط نغمه  | 

 بودن یا نبودن؟

 

روزی که از تو جدا شم روز مرگ خنده هامه

روز تنهایی دستام فصل سرد گریه هامه

توی اون کوچه غمگین جای پاهای تو مونده

                                          هنوزم اون بید مجنون عکس قلب تو پوشونده

                                              بعد تو گریه رفیقم ، غم تو داده فریبم

                                                 حالا من تنها و خسته توی این شهر غریبم

                                                       تو با خوشحالی وامید  من وتنهایی وحسرت

                                                             تو  تو باغ پر از گل  من یکی هی تو شهر غربت

                                                                       روح من همسفر غم توی شهر غصه پوسید

قلب من همراه قلبت پاک وغمگنانه پوچید

بعد تو گریه رفیقم ، غم تو داده فریبم

حالا من تنها وخسته توی این شهر غریبم

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 0:29  توسط نغمه  |